خاطرات کنجد کوچولومون

شرح حال

سلام مامانی جونم قلبونت برم    گفتم بیام بعد از چند وقت بیام تو وبلاگت بنویسم نگی چه مامانی دارم اصلن من یادش رفته .    خب روزا هم مثل قبل داره می گذره و شما هم همین طوری بزرگ میشی و آماده میشی که بیای تو زندگی مامان بابایی و بیشتر از قبل خوشبختشون کنی . وای کلی می خوایم سه تایی کیف کنیم  راستی جنسیت نی نی خاله مهتابتم معلوم شد دخمل شده بچه ی اونا .خاله مهتابت میشه دختر عمه ی باباییت که مثل خواهر بابات می مونه و همچنین خواهر من .عاشقشم نزدیک 10 ساله که با هم دوستیم و بهترین دوستمه و یه جورایی رابط من و باباییت هم میشه  می دونم دلت برا بابایی تنگ شده مث من   اما ایشالله فردا برمیگرده از عسلویه...
20 مرداد 1391
1